JournalS

First Name : Hormoz
Age : 14
Favorites : Sociology Sciences , Web Program


Last Posts

انتقال بلاگ [ 18 بهمن 1384 ]
۴ روز تعطیلی مفتی [ 22 دی 1384 ]
سیگار [ 17 دی 1384 ]
وحشت [ 16 دی 1384 ]
زندگی شاید پوچ . شاید ... [ 27 آذر 1384 ]
گزارش آسیب پذیری های جدید در محصولات مایکروسافت ! [ 24 آذر 1384 ]


Quick Search


Subjects

Security
General

Archive

آذر 1384
  دی 1384
  بهمن 1384
 
Contact

Yahoo! Id : hormoz1990
hormozonline [at] gmail [dot] com

Friends



Others ...

Visitors : 4438
Tanx By : BlogSky





Designer | Blog Sky | About Me | Contact


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
انتقال بلاگ [ موضوع : General]

رفتم به این ادرس : Http://my-mystery.blogsky.com .

Note : بگو حالا نیست خیلی مینویسی !!!

4:13 PM , 18 بهمن 1384 | نویسنده : هرمز , نظرات [0]


۴ روز تعطیلی مفتی [ موضوع : General]

یه روز هفته مثل همه روز های دیگه تلفن زنگ میزنه و بچه خانواده تلفن رو بر میداره :

- الو ؟
- سلام خوبی ؟
- مرسی تو چه طوری ؟
- مرسی . ببین باهات یه کاری داشتم میخواست که ...

۱۵ دقیقه بعد :

- از مدرسه چه خبر ؟
- هیچی فردا امتحان (؟) داریم هیچی نخوندم جون تو ! ( با اینکه بین امتاحانات تعطیل بود و بعد از امتحان میرفتن خونه )
- عوضش ما رو ۴ روز تعطیل کردن
[ بوی یه چیزه سوخته اومد . فکر کنم کونش سوخته بود ]
- ...

روز (؟) . تو تلوزیون !

- روز ۵ شنبه امتاحانات تمام مقاطع تحصیلی لغو شده است اما مدارس همه باز است .

این دفعه بوی سوختنی از اون یکی در اومد .

نکته : میدونم خیلی لوس بود . لازم به ذکر نیست . طی مرور زمان بهتر میشه  

4:22 PM , 22 دی 1384 | نویسنده : هرمز , نظرات [1]


سیگار [ موضوع : General]

سر کلاش نشته .

ناگهان در باز میشه ، مامانش پشت در مدرسه چی کار میکرد ؟
نکنه کسی مرده باشه ! نه الان نه ! تازه بابابزرگم مرده !
اما نه صورت مامانش نشون میداد که عصبانیه نه ناراحت و 100% معلوم بود که واسه دلداری هم نیومده .

-  ای بیچره دیگه واسه من سیگار میکشی ( با صدای بلند خوانید ) !

خندش گرفته بود . مامانش با اون قیافه خیلی دیدنی بود ! مخصوصا وقتی جوش میورد .

همه کلاس به اون خیره شده بودن . بعضی ها با تمسخر و بعضی ها از تعجب به اون نگاه میکردند.
گویا هیچ کس طرف خنده دار ماجرا رو نمیدید .

مامانش رفت پایین . 15 دقیقه بعد از بلندگوی مدرسه اعلام شد اقای ... به دفتر مراجعه کنند !!!

رفتش پایین .

[تو دفتر ]

-  ببخشید شما چه جور مراقب بچه هاهستین که زنگ ناهار بچه ها میرن و سیگار میکشن ؟؟؟

-   ما نمیدونستیم وگرنه از این کار جلو گیری میکردیم !!!

ای بی پدر خودش هم دیده بود که اون دارم سیگار میکشه و به روی سگش هم نیورده بود .

-   ...

]خونه :[

-  پدر سگ مگه من واسه تو چی کار نکردم که اینجوری شدی . هان ؟ دِ بگو دیگه ؟؟؟

دیگه کم کم داشت از کروه در میرفت ( پسر رو میگم ! ) . اما الان وقت جواب دادن نبود . اینجوری کار بد تر میشد .

و اخرین سلاحی که مامانا ( مادر ها ) دوست دارن رو کنن !

-   بذار بابات بیاد خونه !!!

از این حرف یه دفعه خندش گرفت !!! ( پسره رو میگم )

مادره دیگه نمیتونست تحمل کنه . رفت تو اتاق و درو بست .

[بعد از ساعاتی پدر وارد خونه میشه ! ]

-   میدونی پسرت چی کار کرده ! تو مدرسه با دوستاش سیگار میکشه !

خوشبختانه باباش 90% مواقع عصبی نمیشد .

-  خوب ؛ میتونی توضیح بدی که چرا این کار کردی ؟ تو که هنوز 18 سالت نشده این کار بکنی دیگه 20 سالت بشه چی کار میخوای بکنی !

لحنش حرف زدن خیلی اعصابش رو به هم ریخت . جوری که ارزو میکرد که کاش باباش عصبانی بود و اون رو میزد تا اینکه اون جوری حرف بزنه !

-  چرا شما من رو نمیفهمین ! اگه از این کارا نکنم دیگه حتی محل سگ هم به من نمیذارن !

 خواهرش از در اومد تو ...

با لحنی تمسخر امیز گفت :

-   حال داداش کوچولومون چطوره ! با سیگار ها چه میکنی .

و به عدای تمسخر امیز از کنارش گذشت . دیگه نمیتونست تحمل کنه . فهمید که ماجرای سیگار رو اون به مامانش گفته .

اون موقع فقط به یه چیزی فکر میکرد : که چه جوری انتقام بگیره .

میدونست که خواهرش هر روز 2 بار میره حموم به طوری که مامان و باباش یه حموم جدا براش درست کرده بودن .

میدونست که بهترین جای که میتونست یه چیزی برای تلافی گیر بیاره  جای بود گه اشغال های شهر رو اونجا میبردن !

بعد از یه ربع گشت و گذار توی اشغال ها هنوز خودش نمیدونست که دنبال چیه که  یه موش مرده رو تونست گیر بیاره !!! ( دیگه میدونست میخواد چی کار کنه ) . باحال ترین شوخی سال میتونست باشه !!! ...

فردا صبح از خواب بلند شد . از همون اول صبح تو فکرش بود که چه خواهد شد و چه قدر امروز میخنده !!!! ( البته میدونست که کارش عواقبی رو هم داره )

سر میز صبحانه نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود . صدای باز شدن در حموم اومد . فهمید که خواهرش داره میره حموم دیگه فکر طلافی و خنده ای که در انتظارش بود تمام وجودش رو پر کرده بود .

2 دقیقه بعد صدای جیغی از حموم شنیده شد . دیگه نمیتونست خنده خودش رو مخفی کنه !

خواهرش با گریه و وحشت اومد پایین و با مو های خونی و و یک موش پاره پاره و دل روده ای که به مو هاش چسبده بود .

نه دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه . زد زیره خنده از صندلی افتاد و روی زمین ولو شد . از خنده اشکش درومده بود .

دلش شدید درد گرفته بود و دیگه نفسش بالا نمیومد و به سرفه افتاده بود . ( در حالی که اشک و خون روی بدن خواهرش با هم قاطی شده بود ) .

خواهرش اومد طرف و روی سورتش چنگ مینداخت . یه قسمت صورتش پاره شد . اونم عصبی شد و شروع کرد به لگد زدن به خواهرش !

12:34 PM , 17 دی 1384 | نویسنده : هرمز , نظرات [0]




   1      2    >>